اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
153
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
سپس ديه اش را از او گرفت و او را قصاص نكرد . و اين پسر اثال عبد الرحمن بن خالد بن وليد را با شربتى مسموم كشته بود ، پس منذر بن زبير بن عوام خالد را بدان سرزنش كرد و گفت : سخن مىگويى با آنكه پسر اثال در حمص امر و نهى مىكند . پس چون خالد بن عبد الرحمان او را كشت ، به منذر گفت : اما من كه پسر اثال را كشتم ، ليكن عمرو بن جرموز كشنده زبير آزاد و آسوده است . عبد الرحمان بن عباس بن عبد المطلب در شام نزد معاويه آمده بود ، پس معاويه بر او جفا كرد و حاجتى را براى او برآورده نساخت و روزى بر او در آمد ، پس به او گفت : اى پسر عباس ، بنظرت خدا با ما و با ابو الحسن چگونه رفتار كرد ؟ گفت : به خدا قسم رفتارى شايسته ، در بردنش بسوى بهشتى كه تو هرگز بان نخواهى رسيد تعجيل كرد ، و تو را در دنيايى كه امير المؤمنين هم بر آن دست يافت بجاى گذاشت . گفت : تو دارى بر خدا حكم مىكنى ! گفت : بهمانچه خدا بر خود حكم كرده است ، * ( و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون ) * [ 1 ] ، « و كسى كه بانچه خدا فرستاده است حكم نكند ، آنان همان ستمكارانند » . معاويه گفت : به خدا سوگند اگر ابو عمرو زنده بود تا مرا مىديد ، نيكو پسر عمويى ديده بود . ابن عباس گفت : به خدا قسم اگر تو را مىديد ، يقين مىكرد كه آنگاه كه يارى بنفع او بود ، دست از يارى او بداشتى و هنگامى كه بسود خودت بود ، دم از يارى او زدى . گفت : تو چرا ميان عصا و پوست آن داخل مىشوى ؟ گفت . جز بزيان آن دو داخل نشدم ، نه بسود آن دو ، پس مرا از آنچه خوش ندارم واگذار تا تو را از مانند آن رها كنم ، چه اگر نيكى كنى تا من هم پاداش دهم خوشتر دارم كه بدى كنى و من هم مكافات كنم . سپس برخاست .
--> [ 1 ] س 5 ى 45